باید از نوع شروع کرد .
کسی در این دنیای خاکی به اندازه خودم از خودم اطلاع نداره .
اگرچه جاده شنی و پر پیچ وخم زندگی همیشه سر بالایی بوده و هست و هیچ سرازیری تا حالا توش ندیم اما نباید نا امید شد .
کسی تنها تر خدا سراغ داره ؟
نه قطعا نیست . ولی نگاه کنید هیچ وقت امید شو از دست نداده !!
نمیخوام مسائل مشکلات زمینی رو تقصیر این بیچاره بندازم .. هرکی از راه میرسه چنگ به گلوش میندازه و تقاضای سهم بیشتر از زندگی ازش میکنه .
اعتقاد دارم وجود خدا نه برای دادن پول و زمین و خونه و ماشین و حتی بهتر شدنه ارتباط مون با دیگران هست .
خدا ورای این چیزی یه که تو کتابهایی مثل قرآن و انجیل و امثالهم گفته شده . چوب نگرفته دستش که هرکه پاشو از گلیمش بیرون آورد ٬ بکوبه تو سرش !!
گریه نیازی نداره .
خدا چون تنهاست فقط دلش میخواد شاد باشه .
خدا چون تنهاست فقط دلش میخواد دوستش داشته باشند و در کنارش باشند .
براش گریه نکن .
خدا گریه دوست نداره .
هر وقت خواستید نیایشش کنید با لبخند نیایش کنید . پیشش گریه نکنید .
دلش میگریه .
فکر نمیکنم از آدمای ضعیف خوشش بیاد .
گریه رو میشه آدم تو خلوتش با خودش تا میتونه انجام بده اما واسه خدا نکنید .
اگه روزگار بر وفق مراد نیست تقصیر اون نیست . اگه آدما همدیگرو دارن پاره پاره میکنن تقصیر اون نیست . اگه زیر پا له شدیم تقصیر اون نیست . اگه حق مونو بهمون نمیدن ٬ دوست مون ندارن ٬ خیانت میکنن ٬ دلشون میخواد سر به تنمون نباشه ٬ برامون فیلم بازی میکنن و سناریو تعریف میکن ٬ ادای آدمای خیر خواه رو در میارن ٬ باهامون صادق نیستند ٬ ....
پیش اون نرید کاری از اون بر نمیاد .
امروز نمیدونم چرا اینجوری شدم !!!
خب این بنده خدا احساسی نسبت به من نداشت که ٬ با همه مهربون بود . وقتی با یه بچه دیگه با مهربونی صحبت میکرد یا بوسش میکرد ٬ آی من حسودیم میشد . خلاصه من شده بودم مایه عذاب واسه این خانوم . تا میدیدم یه بچه رو به خودش نزدیک کرده و داره باهاش صحبت میکنه ٬ قهر میکردم و از کتابخونه میرفتم بیرون !!!
این موضوع یه چند ماهی ادامه داشت . جالب عکس العمل خانوم بود وقتی قهر میکردم اونم باهام قهر میکرد .بعد باز من بودم که چند دقیقه ای بیشتر طول نمیکشید که میرفتم منت کشی
خلاصه یه روز که رفتم کتابخونه دیدم جاش یه آقای قد بلند سبیل کلفت نشسته . سلام کردم و گفتم : شیرین جون نیومدن؟ گفت : خیر عزیزم ایشان از اینجا منتقل شدن و از دیروز من جای اون اومدم ٬ عزیزم . اگه کاری داری بگو عزیزم . گریه ام گرفت از کتابخونه رفتم بیرون . زیاد طول نکشید که به ضرب و زور خونواده که از موضوع هم خبر نداشتن دوباره به کتابخونه برگشتم و با همون آقای سیبیلو تا مدتها سر کردم .