آی میشد هیچکی نمیشناخت و هرچی دلت میخواست مینوشتی .ولی نمیشه !!
اونوقت اگه هرچی که تو دلم بود ٬ مینوشتم حتما بهم میگفتن : تو خل میزنی !
اما من خل نمیزنم ٬ این زمونه ست که خل زده . چل زده .
بابا بلاخره این آقا مهدی که میگن قراره بیاد همه چی رو روبرا کنه کی میاد . نکنه سوار لاک پشت شده !
بلاخره باید یه جورایی دلخوش باشیم که قراره یه روزی همه چی درست بشه !
خوب همه سر کاریم !!!!!
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند | نه هر که آینه سازد سکندری داند | |
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست | کلاه داری و آیین سروری داند | |
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن | که دوست خود روش بنده پروری داند | |
غلام همت آن رند عافیت سوزم | که در گداصفتی کیمیاگری داند | |
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی | وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند | |
بباختم دل دیوانه و ندانستم | که آدمی بچهای شیوه پری داند | |
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست | نه هر که سر بتراشد قلندری داند | |
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا | که قدر گوهر یک دانه جوهری داند | |
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد | جهان بگیرد اگر دادگستری داند | |
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه | که لطف طبع و سخن گفتن دری داند |
یه جایی یه مطلبی در مورد تنبلی خوندوم که یه بخش کوچیکش رو اینجا مینویسم :
یک بشقاب خوراک سوسک میل کنید!
اگر در صورتی که فورا به سراغ کارهای مهمتان نروید ، مجبور باشید یک بشقاب خوراک سوسک بخورید چه می کنید ؟ اگر من به جای شما بودم ، فورا کارم را شروع می کردم ! عقب انداختن کارها فرصتهای پیشرفت زیادی را از شما سلب نموده و صدمات فراوانی به زندگی تان زده است که اگر به دقت به آنها بیندیشید ، خواهید دید که خوردن سوسک راحت تر از پذیرفتن آن همه صدمات است و حاضر می شوید خوراک سوسک را بخورید ولی زمان به عقب برگردد و تنبلی خود را جبران کنید.
زیاد به گذشته فکر نکنید و به فکر امروز و فردا باشید . به خاطر داشته باشید که آینه عقب ماشین برای آن نیست که عقب عقب رانندگی کنید ، بلکه برای آن است که گاهی پشت سر خود رانیز نگاه کنید ! پس بهتر است از همین حالا نگاه خود را به زندگی و رفتارتان تغییر دهید و یادتان نرود که
یک بشقاب خوراک سوسک بخورید!
روز ها و شبها از پس هم میرن و ما همچنان در پیچ و خم کوچه های خیال خود در پی راهی برای رسیدن به انتها هستیم . اما مسیر پر پیچ و خم زندگی با سراشیبی های تند و گاه با سر بالایی های جانکاه خود ما رو مشغول به خود کردن که چیزی و راهی جز همینی که در پیش داری وجود نداره .
دلم میخواست از نو متولد میشدم .
اگه این اتفاق واقعا می افتاد شاید هیچ وقت این مسیر رو انتخاب نمیکردم .
اینقدر درگیر شدیم که حتی اطراف خودمون رو هم خوب نمیتونیم ببینیم . بقیه هم همینطورن اونا هم ما رو نمیبینن .
واقعا چرا ؟