چرا آدما تا مادامی که چیزی رو دارن ارزش اون رو درک نمیکنن . وقتی که رفت ، بعد از گذشت زمان و تفکر بهتر، به آنچه که از دست رفته ، وقتی که همه چی تموم شده و دیگه نایی برای ابراز دوباره اینکه تو بهترین موجود روی زمینی ، نمونده . تازه متوجه میشن که هیچ چیز نمیتونه جای خالی اون رو پر کنه . زمان پشیمانی به آنچه که در گذشته رخ داده ، تمام شده و حسرت یه روز خوش ( حتی نا خوش ) در کنار اون تو دلش میمونه . حس یخ زدگی و یکنواختی روزگار روی روح و تنش میشینه و جز خاطرات تلخ و شیرین گذشته ، همدمی دیگه نمیتونه چراغی بدست بگیره و اون از این دنیایی یخی بیرون بیاره .
یه وقتایی فکر میکنم انجام بعضی کارا که در نظر مذهبی ها گناه محسوب میشده ، ارزش این رو داره که براش از یک سری پای بندیها و قوانین نا نوشته بشری بگذری .
یاد یک شعر بسیار قدیمی از سیاوش قمیشی افتادم که یه کوچولوشو مینویسم :
میشه هیچی رو ندید فقط نگاه کرد .
روزای پاک مقدس و فدا کرد ....
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
آنک ، بر آن چنار جوان ، آنک
خالی فتاده لانه ی آن لک لک
او رفت و رفت غلغل غلیانش
پوشیده ، پاک ، پیکر عریانش
سر زی سپهر کردن غمگینش
تن با وقار شستن شیرینش
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
رفتند مرغکان طلایی بال
از سردی و سکوت سیه خستند
وز بید و کاج و سرو نظر بستند
رفتند سوی نخل ، سوی گرمی
و آن نغمه های پاک و بلورین رفت
پاییز جان ! چه شوم ، چه وحشتناک
اینک ، بر این کناره ی دشت ، اینک
این کوره راه ساکت بی رهرو
آنک ، بر آن کمرکش کوه ، آنک
آن کوچه باغ خلوت و خاموشت
از یاد روزگار فراموشت
پاییز جان ! چه سرد ، چه درد آلود
چون من تو نیز تنها ماندستی
ای فصل فصلهای نگارینم
سرد سکوت خود را بسراییم
پاییزم ! ای قناری غمگینم
فعلا خدا نگهدار تا بعد!!

دست از طلب ندارم تا کام من بر آید
یا تن رسد به جانا یا جان زتن بر آید .
در مورد شعر حافظ همونطوری که همه میدونن ۳ دیدگاه وجود داره . عده ای میگن حافظ هر چی گفته از عرفان بوده و در مدح خدا . کلماتی نظیر شراب ُ یار ُ عشق و همه و همه منظور خدا هست و چیزهایی که مربوط به خدا میشه . عده ای دیگه اعتقاد دارن شعر حافظ زمینی بوده و هیچ ارتباطی با ملکوت نداره . عده ای دیگه هم ترکیبی از هر دو شکل بالا رو به هش اعتقاد دارن .
من با نظر سوم موافقم . شعر حافظ ترکیبی زمینی و ملکوتی داره . یه محققی که در این مورد تحقیقات زیادی کرده و از استادن خودم در دانشگاه بود میگفت : هیچ مدرکی در مورد نحوه زندگی حافظ وجود نداره و حتی زندگی نامه درستی هم از ایشان در دست نیست . اما ایشان اعتقاد داشت چون حافظ در زمان یکی از حاکمانی زندگی میکرده که بشدت مذهبی بوده و خفقان بسیار زیادی در زمان اون حاکم در شیراز بوده ُ بسیاری از اشعار حافظ اصلا بوی مذهبی نداره و به نوعی ایشان با اشعاری که میگفته در حال مبارزه با این حاکم بوده و در بسیاری از اشعارش که نام از (( محتسب )) میاره منظورش حاکم وقته . مثلا شعری که در مورد بسته شدن میکده ها گفته هم در همون راستا بوده .
در هر حال من اون شعر بالا رو زمینی میدونم .
چند روزی مسافرت بودم . بجز تنهایی ها که حتی در جمع هم ولم نمیکرد ُ در مجموع خوش گذشت . چند شبی که اونجا بودیم . ۲ شب پشت سرهم خواب های پرت و پلا دیدم . باید بگم دلم بد جوری . نه . خیلی خیلی بد جوری تنگ شده . اما چاره ای جز این نیست . باید تحمل کنم تا این دوران سخت هم تموم بشه . خوشبختانه خبر میرسه که شرایط اونطرف هم بهتر شده . وکم کم مسیر مزخرف زندگی داره پیدا میشه . اما یه چیزی آزارم میده . در بد ترین شرایط هم فکر نمیکردم برای از بردن خاطره ها لازم باشه هر چیزی که مربوط به اون شخص باشه ُ چوب حراج بهش زده بشه .
