چهار شنبه شب رفتم چهار راه اسلامبول که کارای چاپی که سفارش د ادم تحویل بگیرم اما نمیدونم چی شد سر از ساختمون پلاسکو و مرکز خرید اونجا در آوردم . بعداز کلی دور زدن اینور و اونور رفتن وکلی قیمت بالا پائین کردن سر انجام یک پولیور خریدم . اما ساعت 9 شد و دیگه به کار اصلیم نرسیدم !
روز پنج شنبه هم از صبح از خونه زدم بیرون تا بکارای که از قبل مونده بودم برسم که البته 80 درصد کارام انجام شد .ابتدا قسمت گارانتی شرکت ایران خودرو تو یادگار امام . سپس شهرک کوی دانشگاه در جاده کرج وبعد میدان فاطمی برای دریافت طلب بعد میدان آرژانتین برای دیدن یک نفری سپس خیابان سهروردی و بعد میدان هفت حوض نارمک و بعد خیابان جشنواره و بعد شهرک پردیسان و بعد قیطریه و سرانجام خانه . کلی کار انجام شد . هیچی بد تر از شنیدن آهنگای تکراری دابولی با صداهای درست شده بوسیله کامپیوتر نیست . هست ؟ نه نیست .
البته یکی رو جا انداختم یه سرم رفتم بیمارستان ملاقات مادرم . فعلا دوباره بستری شده واسه شیمی درمانی و احتملا تا دوشنبه کارش طول میکشه .
روز پنج شنبه انگاری یه جور دیگه ای بود نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه اما یه خورده فضا سنگین بود . بنظرم میاد فکرم داره مشغول یه موضوع جدید میشه .
احتیاط احتیاط !!!!
میگن شرط عقله اما کاشکی نبود و بازهم میگفتن که تو عاقلی !!!
چرا گاهی حرفای درونی باز گو کردنش بسیار سنگین و سخته ؟ جسارت گفتنه ..................تبعاتی داره که نمشه نسبت بهش بی تفاوت بود . البته اگه از نوع آبدوخیاری باشه اصلا مهم نیست چون گوش همه از این جملات رو دلی پره . تشخیص اینکه کدومش واقعی یه و کدومش اظهار لطف آبدو خیاری و دل خوشکنک ه سخته . در هر حال علت خفه شدن و بریده بریده شدن احساسات عاطفی افراد فقط و فقط بخاطره عدم پیش بینی عکس العمل طرف مقابله نه چیز دیگه . ترس و نگرانی که هیچ وقت از شخص خود من دور نشده و نمیشه .
مدتی یه از مطالعه بدور افتادم . احساس میکنم خیلی از چیزایی که میشنوم برام تازگی داره . یادم میاد تا همین یکسال پیش مدام بدنبال بروز کردن اطلاعات کاریم بودم . از این سایت به اون سایت . اما الان ....
و این خیلی بده .
من که خودم فکر میکنم مربوط به تنبلی باشه . و باقی حرفا رو اگه بخوام بنویسم حتما بهونه میشه ، نه دلیل .
یه خورده بیش از اندازه خودمو گرفتار روزمرگیهای بیخودی کردم . شاید اونم بخاطر فرار از سایر مسائله که نمیشه عنوان کرد .
در هر صورت باید به این یکنواختی وبی حوصلگی سر و سامونی داد . یه کم بفکر سلامتی خودم باشم . چه از نظر روحی و چه از نظر جسمی .
بیش از اندازه استرس دارم . و کشمکش های عجیب و غریب با آدما دارم . باور کنید از یه ارتباط جدید به اندازه یه غول وحشتناک ترس دارم .
ای کاشک آدم به اندازه یه بز بیشتر فهم و شعور نداشت که با یه گوشه چشم شاد میشد و با یه اخم کوچیک غمگین . کاشکی آدم دور ترین فاصله ای رو که میتونست ببینه فقط تا نوک دماغش بود !
راستی روانپزشکا میگن کسانی که خیلی کاشکی کاشکی میکنن افسردن ! اگرچه که بیشتر روانپزشکا خودشون خل تشریف دارن .
این گمشده کی پیدا میشه ؟
من نمیدونم ...
مادرم رو برگردونیم خونه . متاسفانه تومور تو معده بسیار پیشرفته و بزرگه و حتی لوزلمعده رو هم در گیر کرده به همین خاطر امکان جراحی نداره . گه گاه درد های شدیدی میگیرتش که باید آمپول مورفین بزنه . واسه همین ۲۴ ساعته کسی پیشش هست و هر وقت درد شروع میشه زنگ میزنن و هر جایی باشم خودمو میرسونم که آمپولشو بزنم . مثلا همین دیشب از تو مهمونی که تو سعادت آباد بود خودمو ساعت ۱۱ شب رسوندم خونش تو آیت اله کاشانی که آمپولشو بزنم . لااقل اینکاراشو مثل آمپول زدن و سرم وصل کردن و آنژوکت نصب کردنو خودم بلدم انجام بدم و زیاد معطل نمیشه .
متاسفانه کاری نمیشه براش کرد فقط باید منتظر معجزه باشیم که اونم تو قرن ۲۱ کمی بعید بنظر میرسه . البته خودش خیلی در جریان امور نیست . فقط میدونه یه مشکلی تو معده داره ولی نمیدونه چیه .
ببخشید که با این چیزا انرژی مثبت رو از شما دور میکنم .
بد دلم گرفته خیلی بد . دست و دلم به هیچ کاری نمیاد .
آقا حالم خوب نیست . دل و دماغ ندارم . احتمالا مادرم باید بازم عمل بشه . غده درون معده خیلی بزرگه و داره اذیتش میکنه . خودش که طفلی نمیدونه دقیقا چی شده . با حالت خونریزی معده دوباره بردیمش بیمارستان ( گفتم بیمارستان یادم باشه همینجا یه چیزی که اتفاق افتاد بنویسم ) 3 روز پیش آندوسکپی شد دکتر آندوسکپی به من گفت نه آق اصلا طوریش نیست یه زخم کوچیک تو معده هست که با دارو خوب میشه . از اونجایی که مطمئن بودم الاغ نزد ایشان پرفسوره . به دکتر اصلی خودش گفتم که فکر میکنم این بابا اشتباه میکنه . خود دکتر هم نظر منو داشت و حسابی عصبانی شد . گفت من گفته بودم فقط دکتر ...... آندوسکپی کنه نه ایشان . خلاصه دیروز خبر دادن که دوباره فرستادن واسه آندوسکپی جدید . وقتی رسیدم بیمارستان کارشون تموم شده بود با دکتر صحبت کردم گفت بله آقا یه تومور بسیار بزرگ در معده وجود داره که باید جراحی شه .
حالا منتظریم ببینیم نظر شورا چیه ؟
چه میدونم هم خودش در عذابه و هم اطرافیان . امروز بعد از کلی این و ببین – اونو ببین داروی مخدر جدیدی که نیاز به تزریق نداره براش گیر آوردیم که در مواقعی که درد داره استفاده کنه .
ببخشید اگه اینجا چیزی ننوشتم که لااقل ناراحتتون نکنه .
اون روز که تو اورژانس بودیم . یه دختر حدود 18 یا 19 ساله رو که به قصد خود کشی 50 تا قرص نمیدونم چی خورده بود آورده بودن . همراهش دو سه تا پسر و یه دختر هم سن خودش هم بود . بعداز کلی بیار و ببر خانوم از مرگ نجات پیدا کرد و چون این بیمارستان خصوصی بود و بدون پول پذیرشش کرده بودن ، بعدش منتقلش کردن به بیمارستانه لقمان الدوله . پرستارا میگفتن دختره مشکل عاطفی پیدا کرده . در هر حال پیش خودم گفتم ولی اگه من جای این بودم هر چقدر هم شکست برام سنگین بود محال بود بخاطرش به زندگیم پایان بدم . خب در دنیا که بسته نشده بالاخره فقط همین یک انسان که توسط خدا آفریده نشده . یکی خوشگل تر و خوشتیپ ترشو هر طوری بود تور میزدم !!!!!
ولی گذشته از شوخی وقتی یه نفر به جایی میرسه که مرگ رو بهترین انتخاب میدونه وخود کشی رو با شجاعت انجام میده ، خیلی جالبه . خیلی خیلی جالبه . نمیتونم تصور کنم که چه حسی در اون لحظه به این دختر ناز که خوشگل هم بود دست داده که تصمیم گرفته به زندگیش پایان بده .