محمد

کاملا شخصی و بی محتوا !!!

محمد

کاملا شخصی و بی محتوا !!!

چهار شنبه شب رفتم چهار راه اسلامبول که کارای چاپی که سفارش د ادم تحویل بگیرم اما نمیدونم چی شد سر از ساختمون پلاسکو و مرکز خرید اونجا در آوردم . بعداز کلی دور زدن اینور و اونور رفتن وکلی قیمت بالا پائین کردن سر انجام یک پولیور خریدم . اما ساعت 9 شد و دیگه به کار اصلیم نرسیدم  !

روز پنج شنبه هم از صبح از خونه زدم بیرون تا بکارای که از قبل مونده بودم برسم که البته 80 درصد کارام انجام شد .ابتدا قسمت گارانتی شرکت ایران خودرو تو یادگار امام . سپس شهرک کوی دانشگاه در جاده کرج وبعد میدان فاطمی برای دریافت طلب بعد میدان آرژانتین برای دیدن یک نفری سپس خیابان سهروردی و بعد میدان هفت حوض نارمک و بعد خیابان جشنواره و بعد شهرک پردیسان و بعد قیطریه و سرانجام خانه . کلی کار انجام شد . هیچی بد تر از شنیدن آهنگای تکراری دابولی با صداهای درست شده بوسیله کامپیوتر نیست . هست ؟ نه نیست .

البته یکی رو جا انداختم یه سرم رفتم بیمارستان ملاقات مادرم . فعلا دوباره بستری شده واسه شیمی درمانی و احتملا تا دوشنبه کارش طول میکشه .

روز پنج شنبه انگاری یه جور دیگه ای بود نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه اما یه خورده فضا سنگین بود . بنظرم میاد فکرم داره مشغول یه موضوع جدید میشه .

 

احتیاط   احتیاط  !!!!

 

میگن شرط عقله اما کاشکی نبود و بازهم میگفتن که تو عاقلی !!!

 

چرا گاهی حرفای درونی باز گو کردنش بسیار سنگین و سخته ؟  جسارت گفتنه ..................تبعاتی داره که نمشه نسبت بهش بی تفاوت بود  . البته اگه از نوع آبدوخیاری باشه اصلا مهم نیست چون گوش همه از این جملات رو دلی پره .  تشخیص اینکه کدومش واقعی یه و کدومش اظهار لطف آبدو خیاری و دل خوشکنک ه سخته .  در هر حال علت خفه شدن و بریده بریده شدن احساسات عاطفی افراد فقط و فقط بخاطره  عدم  پیش بینی عکس العمل طرف مقابله  نه چیز دیگه . ترس و نگرانی که هیچ وقت از شخص خود من دور نشده و نمیشه .

نظرات 4 + ارسال نظر
خیال تو .. شنبه 3 آذر 1386 ساعت 12:40 ب.ظ http://sounds-of-heart.blogfa.com

سلام ...
امیدوارم حال مادرتون بهتر بشه ...
و برای خودتونم که ...
هرچی به صلاحتونه خدا براتون پیش بیاره ...
اما زیاد هم سخت گیری نکنید ...
اما ..
عاقلانه بسنجید ...
موفق باشی د ...

بهاره شنبه 3 آذر 1386 ساعت 02:12 ب.ظ

سلام آقا محمد
خوبید؟
برعکس من که ۵ شنبه عین خرس تا ۱ بعدازظهر خوابیدم چقدر شما اون روز کار کردید.........(پارازیت... به جای این نقطه چینا دارم براتون دست و سوت میزنم).....
این احتیاطی که نوشتید لابد همراه چراغ چشمک زن قرمز هم هست؟! راستش و بخواهید یه نفر و میشناسم که از بس تو زندگیش احتیاط کرده حالا تبدیل شده به یک آدم ترسو.... ترسو در همه زمینه ها... شاید گاهی وقتا جسارت و بشه گذاشت کنار عقل... بااین حال باهاتون موافقم...
ترس از عکس العمل طرف مقابل دلیل خیلی از نگفتنها تو زندگی آدم باشه...
شاد باشید و سربلند و
در پناه حق.
پ.ن. خوشم نیومد دوم شدم!

بارون جمعه 9 آذر 1386 ساعت 06:49 ق.ظ

به به...میبینم که یکی دیگه روی دست من بلند شده توی دور شهر چرخیدن. خدائیش باید به ماها مدال بدن. توی این تهران از صبح تا شب هر چی سوراخ سنبه تو شهره میچرخیم و هیچکسم تحویلمون نمیگیره آخرش که هیچ...بدهکارم میشیم...درباره من که این بوده...خسته نباشید.

انا جمعه 7 دی 1386 ساعت 04:48 ق.ظ http://www.espenans.blogfa.com

عیدت مبارک فکر کن برات گل اوردم

عید تو هم مبارک . ایشالله روز هایی بهتر از این روزا .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد